تا اخر ایستگاه باهات هستم اگه باهام باشی.

 

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست 

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست 

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست 

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست 

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست

+ نوشته شده در  جمعه 13 تیر1393ساعت 13:32  توسط پسر تهرانی  | 

 

 

نمی دونی تو این روزا چقدر از زندگی سیرم

دارم می میرم از اینکه تو رفتی و نمی میرم

 

نمی دونی تو این روزا چقدر یاد تو می افتم

ته دنیام نزدیکه نگاه کن کی بهت گفتم

 

کجا باید برم بی تو، تویی که قدّ ِ دنیامی

که هر جایی رو می بینم نبینم پیش چشمامی

 

برم هر جای این دنیا شبم با بغض دمسازه

آخه هر جا یه چیزی هست منُ یاد تو بندازه

 

نمی دونم تو این برزخ کی از این درد می میرم

نمی دونم چرا یک شب فراموشی نمی گیرم

 

منُ اینجا بکُش وقتی قراره تازه رویا شی

اگه تا آخر دنیا قراره تو دلم باشی....

+ نوشته شده در  جمعه 13 تیر1393ساعت 13:29  توسط پسر تهرانی  | 

غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

 با من به جمع مردم تنها خوش آمـدی

 بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

 می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی

 راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

 ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی ...

 پایان ماجرای دل و عشق روشن است

 ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

 با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

 منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

 ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر

 دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی ...

+ نوشته شده در  جمعه 13 تیر1393ساعت 13:20  توسط پسر تهرانی  | 





http://a-word-of-love.persiangig.com/baran.jpg

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

 

شکنجه سخت تر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد!!!

 

چه میکنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر...

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

 

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش دارد به آن برسد

 

رها کنی بروند دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

 

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 

خدا کند.... نه! نفرین نمیکنم!!!

نکند

به او که عاشقش بودم زیان برسد

 

خدا کند که فقط این عشق ازسرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان بر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1392ساعت 9:58  توسط پسر تهرانی  | 


ميخوردبر بام خانه...

خانه ام كو؟خانه ات كو؟

آن دل ديوانه ات كو؟؟؟

.....روزهاي كودكي كو؟

فصل خوب سادگي كو؟

يادت آيد روز باران

گردش يك روزديرين؟

پس چه شدديگر"كجارفت؟

خاطرات خوب وشيرين...

درپس آن كوي بن بست

دردل تو"آرزوهست؟

كودك خوشحال ديروز

غرق در غم هاي امروز...

يادباران رفته ازياد...

آرزوهارفته برباد...

بازباران"بازباران

ميخورد بربام خانه

بي ترانه بي بهانه

شايدم " گم كرده باشه....

منبع:

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1392ساعت 9:54  توسط پسر تهرانی  | 


http://axgig.com/images/04192157236986982010.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1392ساعت 9:42  توسط پسر تهرانی  | 

تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه، اکنون دیریست
که فرو ریخته در من، گوئی،
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم، با بوسهء تو
روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران

آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز

بگذار که فراموش کنم.
تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان
مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی ؟

بگذار

که فراموش کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1391ساعت 21:48  توسط پسر تهرانی  | 

طرز مخ زدن در کشورها

 

فرانسه :

پسر: بن ژور مادام! حقیقتش رو بخواید من از شما خوشم آمده و میخواهم اگر

افتخار بدید با هم آشنا شیم!

دختر: با کمال میل موسیو!

 

ایتالیا :

پسر: خانوم من واقعا شمارو از صمیم قلب دوست دارم و بسیار مایلم که بیشتر با

شما آشنا شم!

دختر: من هم از شما خوشم اومده و پیشنهاد شمارو با

کمال میل می پذیرم!

انگلیس :

پسر: با عرض سلام خدمت شما خانوم محترم!

خانوم من چند وقت هست که از شما خوشم اومده می میخوام اگه مایل باشید

باهم باشیم!

دختر: چرا که نه؟ میتونیم در کنار هم باشیم!

و اما ایران :


پسر: پیــــــــــــــــــس ... پیس پیس ...

پـــــــــــــــــــــــی ــــــــــــــــس ... پیییییییییییییس ...

ســــــــوووووووو ... ســــــــــوووو ...

ســــــــــــس ... ســــــــــــــــــــــــ ـــــــــــس ...

پــــــــِـخخخخخخخخخ ... چِــخـــــــــــــــه ...

هووووووی با تواما! بیا شماره مو بگیر بزنگ!!!!!

دختر: خفه شو! کثافت عوضی! مگه خودت خوار و مادر نداری

راه افتادی دنبالِ ناموس مردم،بی ناموس!

شماره تو میگیرم فقط واسه اینکه شرتو زود کم کنی!

ساعت 10 زنگ میزنم!!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1391ساعت 13:10  توسط پسر تهرانی  | 

ღ ادامه بازی..... ღ


میگی خستت کردم میگی می خوای دور شی
باشه عشقم رد شو نمی خوام مجبور شی
میگی بی من خوبی قلبمو می کوبی
برو تا راحت شی حالا که آشوبی
میگی بیزار شدی میگی تکرار شدم
من که عشقت بودم باعث آزار شدم
عاشقی زوری نیست ، دوست داشتن که مجبوری نیست
حالا که میخوای بری رسمش اینجوری نیست
سرت سلامت گل من گوشه ای از دل من
از وفاداری دنیا این شده حاصل من
بهون هات خیلی کمه تو هم یکی مثل همه
این گذشتن از وجودم یادگار عشقمه

همه خوبن ، ما بس ، سادگیم قلبتو زد
میگی فراموش می کنی بی خیالی تا این حد
بعد از این می خندم به دل بازندم
روی هر چی سادگیمه چشامو می بندم
دوباره باز از نو خطی زدی دنیامو
دیگه اصراری نیست هر کجا خواستی برو
میگی قسمت این بود دیر میای میری زود
بی تعارف بردی بازی خوبی بود

 

ولی هنوز ادامه داره.......

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1391ساعت 13:6  توسط پسر تهرانی  | 

باران

باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد

باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1391ساعت 18:20  توسط پسر تهرانی  | 

چراغارو خاموش کن

چراغارو خاموش کن هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی چشمی‌که گریه کرده

 

چراغارو خاموش کن سرگرم گریه باشم
می‌خوام به روم نیارم باید ازت جدا شم



فکر نبودن تو دنیامو می‌سوزونه
چراغارو خاموش کن چشم و چراغ خونه

 

یه خورده آرومم کن نشون نده که سردی
حالا وقته دروغه بگو که بر‌میگردی

 

از شرم اشکای من رفتی چرا یه گوشه
ازم خجالت نکش چراغا که خاموشه

 

اگه دلت هنوزم باهام یکم رفیقه
یه خورده دیرتر برو فقط یه چند دقیقه

 تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1391ساعت 20:18  توسط پسر تهرانی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1391ساعت 20:16  توسط پسر تهرانی  | 

دیگه سراغمو نگیر ، که از تو هم بدم میاد

دلم یه چند روزیه که ، مرگ نگاهتو میخواد

تازگیا حس میکنم ، مال غریبه ها شدی

بهتره که یادم بره ، شور یه عشق بی خودی

بهتره که دل بکنم ، از کلک نگاه تو

جدا کنم راهمو از ، راه پر اشتباه تو

باید منم غریبه شم مثل خودت مثل چشات

قلبمو سنگی بکنم از تب سرد خنده هات 

باید که از شهر دلت ، برم که دربدر بشی

تو کوچه ی نگاه من ، مثل یه رهگذر بشی

اگه یه روز به خاطرت ، شدم تو غصه ها اسیر

حالا ازت بدم میاد ، دیگه سراغمو نگیر

دیگه سراغمو نگیر ، که از تو هم بدم میاد

دلم یه چند روزیه که ، مرگ نگاهتو میخواد

تازگیا حس میکنم ، مال غریبه ها شدی

بهتره که یادم بره ، شور یه عشق بی خودی

بهتره که دل بکنم ، از کلک نگاه تو

جدا کنم راهمو از ، راه پر اشتباه تو

باید منم غریبه شم مثل خودت مثل چشات

قلبمو سنگی بکنم از تب سرد خنده هات 

باید که از شهر دلت ، برم که دربدر بشی

تو کوچه ی نگاه من ، مثل یه رهگذر بشی

اگه یه روز به خاطرت ، شدم تو غصه ها اسیر

دیگه سراغمو نگیر ، که از تو هم بدم میاد

دلم یه چند روزیه که ، مرگ نگاهتو میخواد

تازگیا حس میکنم ، مال غریبه ها شدی

بهتره که یادم بره ، شور یه عشق بی خودی

بهتره که دل بکنم ، از کلک نگاه تو

جدا کنم راهمو از ، راه پر اشتباه تو

باید منم غریبه شم مثل خودت مثل چشات

قلبمو سنگی بکنم از تب سرد خنده هات 

باید که از شهر دلت ، برم که دربدر بشی

تو کوچه ی نگاه من ، مثل یه رهگذر بشی

اگه یه روز به خاطرت ، شدم تو غصه ها اسیر

حالا ازت بدم میاد ، دیگه سراغمو نگیر

حالا ازت بدم میاد ، دیگه سراغمو نگیر

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1391ساعت 20:14  توسط پسر تهرانی  | 

یک صندلی،دو،سه خط حرف و یک طناب

امشب تمام می شوم و می روم به خواب

خوابی که وسوسه اش مال سال ها -


پیش است و من نفسم بود توی آب


انگار غرق می شدم این سال ها و باز


یک ترس گنگ نقشه ی من را کمی خراب-

می کرد و من ولی از این که عاقبت


آسوده می شوم ! همه تردیدها حباب


می شد درون ذهنم و حالا ته خطم !!!

امشب به خاطر من ماه شو ! بتاب ...

تا مرگ را نه که تاریک ؛ بلکه رو-


شن تجربه کنم نه سرآغاز التهاب ...

خطی کشید رفتن تو روی ترس هام !

اصلاً چه خوب شد... نمی میرم از عذاب-

وجدان این که تو باشی که پشت سر

فردا به جا بماند و یک عمر اضطراب

آنجا...میان خاک ؛ مرا دق دهد که من

باعث شدم که زندگی تو شود خراب !!!

از بس که حرف های نگفته درونم است ؛

هر سطر زندگی ام حجم یک کتاب

دارد ؛ولی پس این شب نمانده جز

یک صندلی، جسدی سرد و یک طناب

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1391ساعت 20:12  توسط پسر تهرانی  | 


×
×
خداحافظ عزیز من حلالم کن زمین گیرم

نمیدانم چه تاریخی ولی یک روز میمیرم

نمی خواهم دلت تنگ غروب خسته ام باشد

اگر حتی جوان مردم بگو پیش خودت پیرم

حلالم کن اگر روزی شبی یکوقت ناغافل

تو را رنجانده ام از خود نگو که از تو دلگیرم

چه شبهایی که عشق تو نمک پاشیده بر زخمم

من از غریبی ها ، از عشق از زندگی سیرم

اگر مردم شدم یک روح سرگردان و آواره

غروب هرشب جمعه سراغی از تو میگیرم

شدم مجنون نمیدانم تو هم لیلی من هستی

سکوتی تلخ .... میدانم جوابم را نمیگیرم

یقین دارم وفاداری ولی باز من میترسم

از اینکه ناگهان روزی بگویی از تو هم سیرم

خداحافظ نگاهم کن همین یک لحظه آخر

نمی دانم چه تاریخی ولی من بی تو میمیرم.....
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 12:41  توسط پسر تهرانی  | 

حرف اخر زیباست

قصه از حنجره ایست

که گره خورده به بغض

یک طرف خاطره ها

یک طرف فاصله ها

در همه آوازها

حرف آخر زیباست

آخرین حرف تو چیست؟

تا به آن تکیه کنم

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 20:55  توسط پسر تهرانی  | 


می خواهم دیوانه ترازقبل دیوانه باشم

 

عشق من می خواهم برایت بگویم امشب

 

بیشترازهرشب دلتنگم

 

می خواهم بگویم چشمانم برای روی ماهت

 

بی تاب اند وبدترازهرشب میبارند

 

می خواهم بگویم که هرشب بیشترازقبل تورا

 

میخوانندومیخواهند.


امشب فقط می خواهم باتمام وجود

 

فریادبزنم هرچندکوتاه:

 

عشق من دیوانه وارعاشقتم ...

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 23:4  توسط پسر تهرانی  | 

ای کـاش تـنـهــا یـکــــنـفــر...

هــم در ایــن دنـــــیــــا مـــرا یــاری کـنــد ..

ای کـــاش مـــی تـــوانــستـــم ...

بــا کـسـی درد دل کـنـــم تـــا بـگــویـــم کــه ...

مــن دیــگــر خـســتـــه تـــر از آنـــم کـــه زنـــدگــی کـنـــم

تـــا بـــدانـــد غــم شـبــهـــا یــــم را....

تــــا بــفــهــمـــد درد تــــن خــستـــه و بـیــمــــارم را .....

قــانـــون دنــیـــا تــنـــهــایـــی مـــن اســـت

تنهایی محض

و تـنــهــــایــی مـــن قـــانـــون عــشـــق اســـت....

و عــشـــق ارمــغـــان دلــدادگــیــســت......

و ایـــن ســـرنــــوشـــت ســـادگـیــســـــت


دوباره تنهایی محض...

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 22:46  توسط پسر تهرانی  | 

حالا صدای گریه هایم را حتی خودم هم

نمی شنوم

دلم باران می خواهد..... .بارا ن

دلم دریا..... می خواهد

دلم...

دل...... می خواهد !!!

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 18:15  توسط پسر تهرانی  | 

b17ca2a0e120a9c8a34b77f2f9461581-300.jpg

چه کسی میگوید که من هیچ ندارم...؟

من چیزهای با ارزشی دارم ....!

حنجره ای برای بغض ...

چشمانی برای گریه...

لبهایی برای سکوت...

ریه هایی برای سیگار...

دستهایی برای خالی ماندن...

پاهایی برای نرفتن....

شبهایی بی ستاره....

پنجره ای به سوی کوچه بن بست...

و وجودی بی پاسخ.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 19:30  توسط پسر تهرانی  | 

زندگی چیست ؟


اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟


اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟


اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم ؟


اگر زندگی است چرا می میریم ؟


اگرعشق است چرا به آن نمی رسیم ؟


اگر عشق نیست پس چرا عاشقیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 19:28  توسط پسر تهرانی  | 

 

زندگی 

         تلخ ترین خواب من است

                                         خسته ام

                                                      خسته از این خواب بلند

 

خدایا

خسته ام ، خسته

دیگه از خستگی خوابم نمی بره

اینقدر خسته که دوست دارم یه شب

دوست دارم یه شب بدون استرس بدون فکر در آرامش کامل

در آرامش کامل دراز بکشم چشمامو ببندم و بخوابم یه خواب عمیق

یه خواب عمیق که با صدای هیچکس بیدار نشم که مبادا آرامشم بهم بخوره

خدایا یه خواب ابدی که تنها با صدای تو بیدار بشم و بگی کیان بنده گناه کار من

بنده گناه کار من بیدار شو من تو رو به آرزوت رسوندم تو آلان پیش منی تو آغوش منی

دیگه استرس نداشته باش در آرامش کامل با خیال راحت بدون هیچ فکری بخواب آروم آروم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 12:7  توسط پسر تهرانی  | 

 

خیلی سخته است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی.

وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .

وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی .

 وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .

وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد .

 وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود .

وقتی تمام درها به رویت بسته است...

آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که:

« ای خدای بزرگ دوستت دارم!»

و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 16:12  توسط پسر تهرانی  | 

میدونی؟

خوبی آدم بودن اینه که می تونی درد دلتو بگی...

می تونی بگی که مثلا دلت الآن تنگ کیه...

یا اینکه مثلا آلان دلت میخواد سرت رو شونه کی باشه و تو گریه کنی...یا مثلا کی تو دلت صاحبخونه اس...

اینکه دل میخواد دست کیو بگیری و آروم شدن رو با تمام وجود تجربه کنی،اینکه دلت میخواد با کی باشی تا تهش...تا آخرش،آخری که آخر نداره...اینکه میخوای منتظر بمونی تا فقط یه باردیگه ببینیش...

تا با تمام غروری که داری بازم نگاش کنی و از اینکه مال تو

تونه،یا اینکه حتی فقط توی خیالت با توئه از رو خوشحالی یه لبخند کمرنگ بشینه رو لبات تا...

تا یه جوری بغضی که از خوشحالی دیدنش راه گلوتو بسته رو بپیچونی...اینکه میخوای بدونه الآن فجیح دلتنگشی اما...نمی دونه...

چقد بده اینکه خدا عاشقت میکنه اما از اونی که...دوسش داری جدایی...

خداااااااااااااا...آخه چرا انقد فاصله؟انقد جدایی؟اصلا معلوم هس کی به کیه؟...

چقدر سخته مال هم باشیم و بی هم...می بینم میری و می بینی میرم...

اینکه می خوای بدونه که ناراحت شدنش به اندازه دنیایی عذابم میده...یا خندیدنش میبرتم اون بالا بالاهاااااااااااااا...

یا چشاش،نگاهاش..وای...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 16:11  توسط پسر تهرانی  | 

وقتی به دستای یکی واسه رسیدن به آرامش نیاز داری اما انقد ازش دوری که فقط توی خیالت خودتو کنارش می بینی...وقتی بی قرار چشماشی،بی قرار گرفتن دستاشی...اما بازم بین تو و اون فاصله پر کرده...

وقتی به خودت میای ومی بینی انقد بهش وابسته شدی که حتی بعد از ساعتها بودن در کنارش و گوش کردن به حرفایی که انقد قشنگ و مهربون به زبون میاره که انگار داره تو وروحت رو نوازش میده...اما به محض اینکه ازش دور میشی انگار همه دنیا رو سرت خراب شده...حتی یه دقیقه دوری...

وقتی تو تلاطم جمعیتی که دورو برت پره احساس تنهایی میکنی و فقط وفقط اونو جلو روت تجسم میکنی و باهاش حرف میزنی اما وقتی به خودت میای یه عده غریبه رو میبینی...

مثه دیوونه ها دورو برت رو نگاه میکنی و دنبالش میگردی...اما فقط چشمای منتظرت پر اشک میشه و هوای دلت بارونی...

آره...وقتی توی خلاء بودن کسی دست وپ

ا میزنی که وجودت به وجوش بسته اس اما...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 16:9  توسط پسر تهرانی  | 

سکوت نه از بي صداييست.

نفس هست و حرف هم.

ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.

سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.

سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و

رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.

سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت

شنيده نشد.

همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و

بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور

ميايد.

از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.


نه انگار.... باز هم حرفي نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 15:56  توسط پسر تهرانی  | 

روزي ازم پرسيدي:بزرگترين آرزوي توچيست؟ گفتم:تحقق يافتن آرزوي

 تو.....                                                     

اما افسوس هرگزندانستم آرزوي تو جدايي از من بود 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 15:53  توسط پسر تهرانی  | 

مانده‌ام چگونه تو را فراموش كنم اگر تو را فراموش كنم بايد سال‌هايي را نيز كه

با تو بوده‌ام فراموش كنم دريا را فراموش كنم و كافه‌هاي غروب را باران را

اسب‌ها و جاده‌ها را بايد دنيا را زندگي را و خودم را نيز فراموش كنم

تو با همه چيز درآميخته‌اي  

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 15:51  توسط پسر تهرانی  | 

خیالتم نیست

غریب است دوست داشتن...

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر،

ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر،

ما بی رحم ‌تر.تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند!!!!.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 18:40  توسط پسر تهرانی  | 


عشق، تصمیم قشنگی ست
بیـا عـاشق شـو

نه اگر قلب تو سنگی ست
بیـا عـاشق شـو

آسمان زیر پروبال نگاهت آبی ست
شوق پرواز تو رنگی ست

بیـا عـاشق شـو

ناگهان حادثه ی عشق، خطر کن، بشتاب
خوب من، این چه درنگی ست

بیـا عـاشق شـو

با دل موش، محال است که عاشق گردی
عشق، تصمیم پلنگی ست

بیـا عـاشق شـو

تیز هوشان جهان، بر سر کار عشقند
عشق، رندی است، زرنگی ست

بیـا عـاشق شـو

کاش در محضر دل بودی و میدیدی تو
بر سر عشق، چه جنگی ست!

بیـا عـاشق شـو

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
صورت آینه زنگی ست،

بیـا عـاشق شـو

می رسی با قدم عشق به منزل، آری...
عشق، رهوار خدنگی ست،

بیـا عـاشق شـو

باز گفتی تو که فردا!!! به خدا فردا نیست
زندگی، فرصت تنگی ست،

بیـا عـاشق شـو

کار خیر است، تأمل به خدا جایز نیست!
عشق، تصمیم قشنگی ست

بیـا عـاشق شـو

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1390ساعت 11:45  توسط پسر تهرانی  |